
امروز حال و هوایی دیگر در سرم است ، در میان دریای افکارم مشغول
شنا کردنم اما هرچه می روم به ساحلی نمی رسم،انگار ساحل امن خیالم را
دیگرنمیتوانم بیابم ازاودور گشته ام،امروزکه محتاج آنم فریادش میزنم ولی باز
به امیددیدارش به راه ادامه می دهم.اما چیزی نمیبینم،گرچه خسته شدم
اما...دریغ،حتی دریغ ازتکه چوبی که بران تکیه زنم تا کمی از خستگی ام
کاسته شود.افسوس وافسوس که دراین دریای پرطلاتم چیزی نمیبینم وتک و
تنهایم و به ناچار به راهم ادامه می دهم سیاهیی از دور چشمانم را می آزارد ،
کمی بر سرعتم می افزایم ، کم کم به آن نزدیک و نزدیک تر می
شوم ،حال دگر آن سیاهی به سبزی تبدیل شده است
اکنون به خشکی رسده ام اما از خستگی زیاد به خواب رفتم و در خواب
دوباره راهی را که پیموده بوم را پیمودم . نسیمی خنک صورتم را نواززش
می دهد ، از خواب بیدار شدم ، چشمانم را باز کردم ، تمام
اتفاقاتی که رخ داده بود رویایی بیش نبود و هم چنان من در این دنیای وا
نفسا در حال دست و پا زدن در میان منجلاب زندگی . مهردا د عبدلی - پارسا